سفارش تبلیغ
صبا

یا من أرجوه لکل خیر

حکایت - یا من أرجوه لکل خیر

امید
یا من أرجوه لکل خیر

حکایت

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام، وقت و عاقبت دوستان بخیر. گاهی اوقات، آزمایش الهی، آزمایش دلسردی هست، تا رفتار آدمی در وقت تنهایی دیده بشه. بطور کل، هر وقت خواستید بی صبری کنید، خود را در دو حال در نظر گرفته و آنی را انجام دهید که در نظرتان شایسته تر آمد. اول از خود خارج شده و از بیرون نظاره گر خود باشید. حال خود را در حالتی ببینید که در طریق ادب بوده و موقرانه در حال شکرگزاری خداوند متعال، در هنگام حال نزار خود بوده، در حالی که به خیر بودن، و سپری شدن آنچه که از جانب او نازل شده باور دارید. و دیگر اینکه از طریق ادب و بزرگی خارج شده و چنان جاهلان سر به گلایه گشوده و تا میتوانید از روزگار بد گفته و بدان دشنام دهید. اما بدانید که رفتار کریمانه در پیشگاه خداوند متعال، پاسخی کریمانه در پی خواهد داشت. بگذریم، سخن امروز، راهکاریست عملی و مجرب و البته ساده، برای کسانی که به دنبال تغییر مثبت هستند. در واقع امروز گاز بندگی کردن رو خواهم گفت، و در پنجشنبه ترمزش را، ان شاءالله. نظر به شعر اول که در این وبلاگ قرار داده شد، بر آن شدم تا حکایت کنم از آنچه که سبب ایجاد سروده مذکور شد. در سال 1389 جای تمامی دوستان خالی، راهی زیارت کربلا شدیم. ان شاءالله قسمت تمام دوستان بشود. شب جمعه وارد کربلا شدیم، روحانی کاروان از منزلت شب جمعه و برکات حضور در کربلا در این شب، و نیز از گریه بر امام حسین علیه السلام گفته و روضه خواند. لکن بنده به دلایلی، هرچه کردم نتوانستم اشک خود را جاری کنم. دلی داشتم به سختی سنگ. با خودم گفتم من که نمی تونم مصائب امام حسین (ع) رو درک کنم، پس حداقل به خودم تشنگی بدم. چند روزی که در کربلا بودیم تنها در وقت ناهار و شام آب خوردم. این تشنگی باعث شد تا دل سنگ من نرم شده و در برابر امام خود احساس شرمندگی کنم. اما دوستان این تشنگی در چشم امام حسین (ع) نشست و بعد از اون سفر، امید یه امید دیگه ای شد. (اول ز تحت و فوق وجودم خبر نبود    در مکتب غم تو چنین نکته دان شدم). از اون سفر که برگشتیم، بر هر سفره ای که نشستم، اول از امام حسین (ع) و خانواده ایشان یاد کردم، ادب کرده و مشغول سفره شدم.

بعد از این، با خودم سر سنگین شدم. یه مدتی گذشت، هوس کردم با خدا دوست بشم. یادم بود جایی خونده بودم که اگر کسی 40 روز، روزی 1000 صلوات بفرسته خدا رو دوست خودش میکنه. گشتم تا گفته دقیقشو پیدا کنم اما نتونستم، تصمیم گرفتم به همین چیزی که یادم مونده بود عمل کنم، شروع کردم، 30 روزش با ماه رمضان مصادف شد، چند روزش هم قبل و بعد ماه مبارک. بعد از این، اولین اتفاقی که افتاد این بود که دیگه نماز قضا نداشتم. البته نماز اول وقتی هم نداشتم. اما کم کم نمازم رشد کرد. قصه نماز بمونه واسه فردا، که مژده دارم واسه کسایی که برای نمازشون شوق دارند. این افراد، راه رو براشون باز کردن.خوشا به سعادتشون. اما آنچه در ادامه بیان خواهد شد، خلاصه اموری هستند که شخصا تجربه کردم. روزی که این حرف به من گفته شد، همون روز در سخن تدبر کردم و انجامش دادم. استادی داشتیم روشن ضمیر و مزین به علم غیب و علم ضمیر، ایشون استاد تفسیر بودن. مهمترین حرفی که از ایشون یادم هست، سخن مورد بحث ماست. گفتند: 50 صفت در آدمی هست که آدم هرکدومشو که داشته باشه، روز قیامت در مواقف 50 گانه حساب نگهش میدارن و در هر موقفی 1000 سال باید بمونه. صفاتی مانند کینه، حسد، غضب، عجب، بخل، هوس و ... وقتی با خود تنها شدم به این حرف فکر کردم، دیدم نداشتن کینه، خیلی راحت تر از صبر 1000 ساله هست. کینه و حسد رو همون لحظه از دلم شستم. بقیه صفات نیاز به تمرین داشت. مثلا آدم باید عصبانی بشه تا بعدش کنترلش کنه. سخت بود، اما یاد این 1000 سال آسونش میکرد. گذشت و من در عرض 3 ماه بعد از این، من در خودم صفاتی رو داشتم که از صفات علما میگفتند، اما متوجه اهمیت این صفات نبودم. مثلا از آقای عالی شنیدم که فلان عالم بعد از 50 سال عبادت، به جایی رسیده بوده که در خواب هم به نامحرم نگاه نمیکرده، من با خودم گفتم این که چیزی نیست، منم نگاه نمیکنم، تازه من امور غیر ارادی رو در خواب کنترل میکنم. یا حتی در خواب هم هشیارم. صفات دیگه ای هم به من داده شده بود که بهتره گفته نشه. اگر کسی ندونه فکر میکنه حتما من ریاضت میکشیدم. اما عبادت من تنها به نمازهای یومیه و تعقیباتی کوتاه، گاهی اوقات یک نماز مستحبی،و نماز شب محدود میشد. از نماز شب هم بیشتر سه رکعت آخرش رو میخوندم، و یک رکعت وتر رو هم به کیفیت رکعت دوم نماز صبح بجای میآوردم و حتی یکبار هم به کیفیت گفته شده در مفاتیح، این نماز رو نخوندم. اما خودسازی شایسته ای انجام داده و خودمو واقعا از درون پاک کرده بودم. (آنچه تا اینجا گفتم، واقعا گاز رستگاری هست، چیز چندان سختی نیست، به قول خدا: قد افلح من تزکی، و واقعا چقدر رستگاری شیرین هست. با خدا دوست بشیم، و واسه هدایت شدن دعا کنیم) اون موقع اوایل سال 90 بود. با خودم میگفتم خدایا، چرا بنده هات ایمان نمیارن؟ ایمان که خیلی خوبه چرا اینا اینقدر ازت دوری میکنن. اگه ایمان داشته باشند تازه معنای زندگی رو میفهمند. مومن بودن، واقعا عجب صفایی داره. خدا بعدا جواب این سوالمو داد، که چرا اکثر مردم ایمان بیار نیستند. اما یه سوالی که دوست داشتم جوابشو بدونم این بود که چی شد که در شب معراج، حضرت جبرئیل نتونست از یک جایی به بعد رسول الله رو دنبال کنه. هی از خدا میپرسیدم، واقعا چرا؟ مگه چی باعث میشده که اینطور بشه؟ جواب این سوالم گرفتم. اینطور که: یاد خدا اونقدر در دلم زنده شده بود در تمام وقت بیداری یاد خدا بودم، از طرفی شرم و ادب حضور در محضر خدا هم در دلم عجیب  پر رنگ شده بود، در حدی که وقت راه رفتن، مبادا از اینکه خطایی در راه رفتن داشته باشم، نگرانی داشتم، وقت نشستن، در محضر خدا خجالت میکشیدم و وقت خوابیدن، از اینکه در حضور او میخوابیدم واقعا در رنج بودم. واقعا حالت دیوانه کننده ای بود، چرا که من حکمت حضور نداشتم.  این حالت اونقدر ادامه پیدا کرد که کم کم پر و بالم سوخت. واقعا پر و بالم سوخت. گوهر ارزشمندی داشتم که از دستش دادم. هرچه از خوبی داشتم از دستم رفت. اما یک چیز رو هرگز از دست ندادم، و اون داغ دلی بود که در تشهد نماز داشتم.

(البته اینها همه حکمت الهی بود، چون قرار بود بسیاری از مسائل را برای من روشن کنند). گذشت و من هفت سال در خودم زندانی و سرگردان بودم. در طول این هفت سال، همش از خودم میپرسیدم، آیا من همون امیدم؟ چرا اینطور شدم؟ چرا نمیتونم برگردم؟ هرچه تلاش میکردم که باز خودسازی انجام بدم، نمیشد.(اما الان جواب سوال اولمو گرفتم که میگه: الله یهدی من یشاء) حتی یکبار نیت کردم که 40 روز نماز اول وقت بخونم، اما روز 35 ام یک جلسه ای پیش اومد که من مجبور بودم درش شرکت کنم، و شرکت در اون جلسه توفیق نماز مغرب و عشای اول وقت رو از من گرفت، درست در همون حین من سخنرانی داشتم. در این مدت با خودم گفتم من که نمیتونم برگردم، پس یه مدت کافر میشم ببینم چه طعمی داره؟ پیش رفتم به سمت اعماق کفر، هرچه رفتم دیدم نه من آدم اینجاها نیستم. من طعم همنشینی با الله رو چشیدم، من گمشده ای دارم و نمیتونم گمشدمو اینجاها پیدا کنم. تازه اینجا اصلا صفای حضوری نداره، برگشتم و همون ایمان ناقص شده خودمو از سر گرفتم. اما ناگفته نماند که در این مدت خدا هم از من غافل نشد (هرچه هست از قامت ناساز بی اندام ماست   ورنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست). خلاصه، از اونجایی که هرچیزی وقت خودشو داره، (ماه کنعانی من مسند مصر آن تو شد  وقت آن است که بدرود کنی زندان را) گذشت و گذشت تا اینکه چندی پیش، شروع کردم خرد خرد و آهسته آهسته اصلاح رفتار انجام بدم. خوب هم پیش رفته بودم، تا اینکه یه روز، آزمایش خیلی سختی از من گرفتند. خیلی ریختم بهم. دنیا برام تیره و تار شده بود. دردی میکشیدم که در زندگی و مرگ دوا نداشت. کسی که یک صفحه قرآن میخوند و آروم میشد، یک ختم تقریبا کامل انجام داده بود اما دریغ از آرامش. برای اینکه آروم بشم، رفتم مشهد زیارت امام رضا، جای همگی واقعا خالی، واقعا خالی. اگرچه دو روز بیشتر اونجا نبودم، اما تا یک هفته پیش هم احساس زیارت داشتم (حدودا یکماه). اگرچه در مهمونی امام رضا برات گرفتم، اما باز آروم نشدم. به خدا گفتم، خدایا، میخواستی آزمایشم کنی، می کردی، اما نمیشد یه طور دیگه آزمایشم میکردی؟ تا اینکه یه شب خوابی دیدم که در اون خواب به من نشون دادند که راهی جز این آزمایش برای نجات من نبود. اما باز اون خواب هم اثر خودشو از دست داد. تا اینکه نشانه ها کم کم ظاهر شد. الله رو به شکر مخصوص خود شاکرم که هفته گذشته، گوهری که از دستم رفته بود رو به من باز رساند. (ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی   دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی     مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد     کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی    در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم     لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی     حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد       شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی). ادامه بحث (ترمز بندگی) باشه واسه پنجشنبه ان شاءالله، که اگر گفته نشه می تونه عواقب جبران ناپذیری داشته باشه. کم نبودن کسایی که در راه خدا شناسی دیوانه شدند، در واقع یا دچار افراط شدند یا تفریط، و این نیست جز بخاطر دوری از ثقلین. الهی، ظهور امام زمان را برسان، همه ما رو به راه راست هدایت کن. طعم ایمان به همه ما بچشان. شر دشمنان حقیقی خودت رو از ما دور بدار. ما رو از بلای خشکسالی نجات بده.

 

س‌ا‌ل‌ها ش‌د که ز یک ش‌ع‌ل‌ه به جان می‌س‌وزم

 




تاریخ : یکشنبه 97/7/15 | 11:52 صبح | نویسنده : امید | نظر
.: Weblog Themes By Slide Skin:.