سفارش تبلیغ
صبا

یا من أرجوه لکل خیر

قصه شهد - یا من أرجوه لکل خیر

امید
یا من أرجوه لکل خیر

قصه شهد

بسم الله الرحمن الرحیم

سلامون علیکوم. امیدوارم که سرمست سرمست خودتونو ببینید. ان شاءالله یکسری نکات اخلاقی رو خواهم گفت، که گرچه اصلا چشم گیر نیستند اما آنچنان برکتی در خود دارند که ناگفتنی و چشیدنی است. اما بریم سراغ قولی که داده بودم که در مورد خوابم بگم. اما در مقدمه خوابم، داستان دیگری رو تعریف میکنم که صداقت خواب بیان شده رو وضوح بیشتری بدهد. این داستان، اولین باری هست که داره بیان میشه و قبلا برای هیچ کسی نگفتم. دو سال پیش بود که بنده شعر و شاعری رو به جد شروع کردم. اولین شعری که گفتم در مدحت حبیبم الله بود. اوایل مهر ماه بود که بنده وارد خوابگاه شدم، چون خوابگاه دانشجویان دکتری و ارشد، از کارشناسی ها جدا بود، و من هم دانشجوی دکتری بودم، خوابگاه همچنان خالی بود، اما تعداد معدودی حضور داشتند. اتاق بنده نیز کسی رو جز من در خود نداشت. شب بود، کارهای خودمو انجام داده و بیکار شده بودم. اون زمان، از همون وقتایی بود که باز داشتم تلاش میکردم تا بشم همون امید سابق. پس شوقی از حبیبم در دلم بود. شروع کردم به سرودن شعری تا تسلی خاطر تهییج شده من باشه. چند بیتی نوشتم، رفتم یه آبی به سر و صورت بزنم و برگردم، رو شویی خارج از اتاق بود. وقتی برگشتم، دیدم بوی خیلی خوبی در اتاق پیچیده، چون دانشجوها کلا خیلی از عطر و ادکلان استفاده میکنند، با خود فکر کردم حتما کسی وارد اتاق شده دیده کسی در اتاق نیست رفته. چون دزدی هم در خوابگاه امری رایج هست، ترسیدم که نکنه چیزی با خودش برده باشه، لذا یک نگاه اجمالی کردم، دیدم وسایلم دست نخورده هستند. از اتاق بیرون رفته و وارد راهرو شدم تا رد بو رو بگیرم ببینم به کجا میرسم، وارد راهرو که شدم دیدم هیچ بویی نیست، رفتم جلوتر، دیدم نه واقعا اینجا بویی نیست، گفتم شاید دماغم عادت کرده، برگشتم وارد اتاق شدم، دیدم اینجا هنوز بو هست و دماغم عادت نکرده، باز برگشتم در راهرو، دیدم نه بویی نیست، پیشتر و پیشتر رفتم، تا بفهمم که آیا بو در محدوده من اثرشو از نداده باشه، دیدم نه کلا در هیچ کجا اون بو نیست. گفتم شاید از فضای بیرون این بو اومده باشه، اما کلیه پنجره ها بسته بودن، و اون حجم از بو نمی تونست از یک پنجره بسته وارد شده باشه، با این حال وارد تراس شده، دیدم نه اونجا هم هیچ بویی نیست. اون بو به همان شدت زیاد خودش، به مدت 20 دقیقه در فضا وجود داشت، بدون اینکه من منبع بویی یافته باشم. دیگه تفسیر ماجرا بر عهده خود شما. و اما بریم سراغ خوابم. قصه خواب از اونجایی شروع شد که من در دریا، کنار ساحل، سوار یک قایق بودم. اونجا قایق های زیادی وجود داشت، که همه کاملا عادی بودند، اما در اون بین، قایقی بود که جنس منعطفی داشت، این انعطاف شبیه به انعطاف ژله بود. از طرفی، عرض این قایق کم، و دیواره های بلندی داشت. پرنده ای در این قایق افتاده بود. چون عرض قایق کم بود، نمیتونست بالهاشو باز کرده و پرواز کنه، بخاطر همین مجبور بود اول بپره، تا فضایی پیدا کنه که بتونه پر بزنه، وقتی که می پرید، فشاری که این پرش به کف قایق وارد میکرد باعث میشد تا قایق جمع شده و دیواره ها به هم نزدیک شوند، و تا پرنده میخواست پر بزنه، دیواره های به هم نزدیک شده، مانعش میشدن. هر بار که پرنده این کار رو انجام میداد، قایق تکان بر می داشت، و کمی آب وارد قایق میشد، تا جایی که اگر این روند ادامه پیدا میکرد، پرنده غرق میشد. و اینکار اونقدر تکرار شد، تا بلاخره پرنده و قایق رفتند زیر آب، اما در همین حین، عده ای رفتند و نجاتش دادند. حالا با مقایسه دو داستان میشه فهمید که، من در نقش همون پرنده ای بودم که هرچه تلاش برای نجاتش انجام میداده، (اگر چه موفقیتهایی نسبی حاصلش میشده اما) بیشتر به سوی غرق شدن میرفته، نیاز داشته تا به کمکش برن و نجاتش بدن. در واقع اینطور بود که به من فرصت خودسازی مجدد داده شده بود، اما شرایط من از درون خودم، شرایط برگشت نبود، و به کمک خارجی نیاز داشت. شایسته نیست که آدم از درد، جز به وقت سلامت حرف بزنه (امام علی (ع)). و من که باز امروز صفت از دست رفته ای درم زنده شد، میگم که، گرچه واقعا اتفاق بسیار بسیار بسیار تلخی برای من پیش اومد، اما امروز از پیشامد این اتفاق راضی هستم. در مدت هجران دوست داشتم که قبل از ازدواجم، بشم همون امید سابق، که دارم میشم. هفت سال پیش از خدا خواستم که اونی که آخرش میشه همسر بنده رو در خواب به من نشون بده. همون شب در خواب، وارد مجلس عروسی خودم شدم، مجلسی بود اهل بیتی اهل بیتی، همسر بنده رو به من نشون ندادند، اما اون عروسی در خانه خاله بنده بود، لکن من دختر خاله ای که به شرایط من بخوره، نداشتم، اما فکر میکنم که حکمت این امر هم امروز برای من روشنه، فقط باید منتظر آینده بمونم، تا مطمئن بشم- اما چیزی که در این مدت به خدای خودم میگفتم این بود که، خدایا، دیدی که چطور ازت دور شدم، در حالی که به من وعده چنان مجلسی دادی، اما من رسیدن به این مجلس رو بعید میدونم. ولی براتی که به من دادند، این رو هم در خودش زنده میکنه. اما قرار بود که در مورد قضایای برات توضیح بدم، هرچه اندیشیدم، دیدم هیچ رقمه راضی نمیشم که بگم مگر بعد از اجابت آن، اما حضرت حافظ شعری دارند که بسیار شبیه برات من هست. الهی، ظهور امام زمان ما را برسان. ما را به دست خود هدایت کن. پس از هدایت، ما را از خود مران. شمع دل همه ما را روشن کن. الهی، خودت میدونی که چی میخوام، و علم الله حسبی من سوالی.     در مجلس خود راه بده همچو منی را     تا زنده دلی زنده کند انجمنی را

 

 




تاریخ : جمعه 97/7/20 | 11:55 عصر | نویسنده : امید | نظر
.: Weblog Themes By Slide Skin:.