سفارش تبلیغ
صبا

یا من أرجوه لکل خیر

کلام آخر - یا من أرجوه لکل خیر

امید
یا من أرجوه لکل خیر

کلام آخر

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام وقت و عاقبتتون بخیر. کلا، حرف زدن و شنیدن کارهای سختی هستند. یک بار، یک روحانی در تلوزیون، در مورد دو تا از سوره‌های قرآن صحبت می‌کرد، از قضا من علاقه زیادی به یکی از این سوره ها داشتم، روحانی، برای اینکه فضیلت یکی رو بیان کنه، حرفی در مورد دیگری گفت که باعث شد، محبت اون سوره از دل من بره. خیلی طول کشید تا دوباره شوق اون سوره در دل من برگشت. این مقدمه رو گفتم که وارد بحث امروز بشم، در گفتار قبل، پس از اینکه مطلب رو نوشتم، یک دلهره خاصی داشتم، احساس می کردم که متن یه چیزی کم داره اما هرچه نگریستم متوجه چیزی نشدم، وقتی که دکمه ارسال رو زدم تا نوشته در وبلاگ نمایش داده بشه، لپ تاپ حدود 10 ثانیه هنگید، دلهره من بیشتر شد، از ارسال متن منصرف شدم، خواستم فرایند ارسال رو متوقف کنم اما هرچه کردم نشد و هیچ اختیاری در کنترل امر نداشتم، تا اینکه سیستم از هنگی در اومد و متن یکباره ارسال شد. فهمیدم که حرف باید گفته میشد اما یه چیزی کم داشت. صبح امروز بود که فهمیدم متن چی کم داشت. گفتار قبل، گفتار ثقیل و خشنی شده بود، و همچنین اینکه قصد داشتم تا نگرشی رو در انجام اعمال بیان کنم، اما باز باعث شده بودم که مخاطب تشنه بمونه. خب برای جبران کاستی‌های متن قبل باید بگم که، بطور کل در امر خداپرستی، بهترین حالت اینه که هرکاری از روی مهر و محبت و دوستی و عشق انجام بشه. مثلا در حفظ تواضع و خشوع،باید از روی دوستی و محبت نسبت به خدا تواضع داشت. یا هنگام توبه کردن، یا هنگام خوف داشتن، کلا هرکاری. حتی وقت دعا کردن هم بهترین حالت اینه که دوستانه و عاشقانه از خدا طلب حاجت کنیم نه طلبکارانه، رفتار عاشقانه و دوستانه، بسیار والاتر از رفتار کریمانه هست. پس خوبه که حد پایین رفتار خودمون رو بر کرامت تنظیم کنیم. شرمندگی در برابر خدا خوبه، اما حالت ایده آل این شرمندگی، شرمندگی عاشقانه هست. در تکمیل این بحث، باید بگم که این شرایط ممکنه عمومیت داشته باشه، اما قطعی نیست، مثلا در برخی از مواقع باید واقعا و به جد از خدا ترسید. و اما در مورد تشنگی مخاطب، حالت منصفانه این بود که اصلا در مورد نگفتن داستان، چیزی نمیگفتم، اما وقتی که چنین حرفی رو زدم بهتر بود که بعدش حداقل یک داستان معمولی از خودم میگفتم. خب حالا که چنین نشد، درعوض چند داستان جالب آماده کردم تا تلافی امر کرده باشم. اولین داستان رو در رابطه با مقدمه امروز بیان می کنم. در دوره کارشناسی، روزهایی که کلاسی در ساعت 8 صبح داشتم، باید ساعت 6 از خونه راه می افتادم تا به کلاسم برسم. یک روز، اتفاقی شبیه آزمایش حضرت یونس (ع) برای من اتفاق افتاد. وقتی در اتوبوس بودم، با خدای خودم نجوا کردم و گفتم، خدایا اگر خواستی به خاطر گناه این مردم عذابی چیزی بفرستی، ما رو خبر کن که این شهر رو قبلش ترک کنیم. امان از دل غافل، که به خاطر این حرفم، چند دقیقه دیگه این اتوبوس برای من میشه شکم ماهی. اون روز هوا سرد بود، بارندگی هم شده بود، در مسیر، یک سرازیری وجود داشت که وقتی اتوبوس وارد اون مسیر شد، شروع به سر خوردن کرد، همینطور که به درختای کنار جاده برخورد می کرد، به راهشم ادامه میداد، راننده هم هرچی فرمون میداد، انگار نه انگار که ماشین فرمون داره، از قضا چند متر جلوتر هم یک پیچ بود، که ما کمتر از حدود 15 ثانیه تا برخورد فاصله داشتیم!!!! یه نیمچه سکته ای زدمو اتوبوس برگشت توی مسیر. در جا توبه کردم!!! نتیجه اخلاقی اینکه، خیلی باید حواسمون جمع باشه که چی میگیم، حرف زدن کار سختیه. مادرم، دوستی داشت. مادرم میگفت دوستش اینطور دعا میکنه که خدایا اگه گناهی از من سر زد، عقوبتشو تو همین دنیا به من بده که من اونور گرفتار نشم. یک هفته بعد از اینکه مادرم این حرفو به من گفت خبر رسید که زودپز دوستم، وقت آشپزی، ترکیده. اما خوشبختانه کسی در آشپزخونه نبوده. قضیه رو جویا میشن، میگه یه کاری کرده بودم، این جزای اون کارم بود. باید اینطور دعا کنیم که خدایا، هر گناهی که از ما سر زد رو ببخش و ما رو ذره ای و لحظه ای به کوچکترین عذابی، عذاب نکن. حرف زدن سخته، پس باید به رحمت خدا امید داشت، اونم عاشقانه. اردیبهشت ماه بود که یک تک بیتی رو در اینترنت دیدم، با خود گفتم حیف این بیت که همینطور رها بشه، تصمیم گرفتم تکمیلش کنم. بیت این بود: باید از سمت خدا معجزه نازل بشود  تا دلم باز دلم باز دلم دل بشود. منم اینطور اصلاحش کردم که: باید از سمت خدا معجزه نازل بشود   تا دل غمزده‌ام باز همان دل بشود، داستان رو با یک حکایت عاشقانه تلخ ادامه دادم تا اینکه در بیت آخر گفتم: خواجه تقدیر من این بود که در سایه عشق    خوف و امید وصالم همه نازل بشود، هی!!!!! نمی دونستم حرف زدن چقدر سخته. خدا می دونست من اگر چیزی رو بخوام، تا بدستش نیارم، ول کن ماجرا نیستم، به همین مورد منو آزمایشم کرد و این آزمایش همچنان ادامه داره. دلم پیش کسی گیر کرد، که تو نگاه اول فکر کردم انگار صد ساله که میشناسمش، هی دل غافل، آن شد که خوف و امید وصالم نازل شد. امری بر من مشتبه شد و دست و بال منو از پشت بست، و من نمیتونم واسه مرادم قدمی از قدم بردارم. تقریبا تمام ابیات اون شعر برای من اتفاق افتاد و حالا هم منتظر معجزه ام. گرچه این اتفاق، اتفاق تلخی هستش، اما خوشحالم که، باعث شد من خودمو پیدا کنم. یه داستان جالب دیگه هم هست که هنوز تکمیل نشده، ان شاءالله روزی که تکمیل شد، همون روز میام و براتون تعریف میکنم. و اما نکات اخلاقی. بیشتر افراد، اکثرا به دنبال کارهای خارق العاده و معجزه آسایی هستند تا بتونند مثل علما بشن. اما دریغ که همین اتفاقات پیش پا افتاده‌ای که بطور روزمره واسه ما داره اتفاق میافته، همون کارهای خارق العاده هستند. فقط باید همت داشت و انجامشون داد. در بحث قبلی از صفت خطرناک عجب گفتم، اما دو صفت بسیار خوب وجود داره که سازندگی بسیار شایسته‌ای رو با خودش به همراه داره. اولیش خشم یا غضب هست. نورانیتی که کنترل این صفت در آدم ایجاد میکنه، چند برابر سایر صفات هست. من خود در ابتدا کنترل خشم رو با استفاده از این جمله انجام میدادم که : حرف که باد هواست. اما جایی، کلام شایانتری رو خوندم که نوشته بود : عصبانیت، انتقامی است که در برابر اشتباهات دیگران از خودمان می گیریم. تدبر در این حرف کار رو برای من خیلی ساده کرد. اما الان اگر از کسی عصبانی بشم، حرفشو کاملا نشنیده و عملشو کاملا ندیده می گیرم. واقعا حالم از اون آتش لعنتی‌ای که خشم در من ایجاد میکنه به هم میخوره، و کنترلش واقعا صفا بخشه. صفت دیگری که بسیار بسیار سبکبار کننده هست، پرهیز از دروغه. دروغ گفتن آدمو به خودش گره میزنه. دو بار که راستشو بگی، دفعه سوم عاشق راست گفتن میشی. در روایتی از امام صادق علیه السلام شنیدم که از دروغ گفتن، حتی به شوخی هم پرهیز کنید. وقتی این کار رو انجام دادم، صفای باطن عجیبی در من ایجاد شد. مثلا اون موقع که هنوز به این شدت باب نشده بود، خیلی از عبارات چاکریم، مخلصیم استفاده میکردم. اما وقتی این حدیث رو شنیدم، عبارت "آقایی" رو جایگزین اون دومورد کردم. یا اگر کسی گفت سلام برسون، نگفتم بزرگیتونو میرسونم، فقط گفتم سلامت باشید، اگر هم سهوا گفتم، سلامشو رسوندم. اما ریزه کاری های اخلاقی. این ریزه کاری ها از محترم شمردن حقوق حیوانات و گیاهان شروع میشه تا برسه به افراد. مثال میزنم. چندسالی بود که به شدت از حضور حشرات و مارمولک در خونه رنج میبردیم. هر آنچه که از دستمون بر اومد انجام دادیم که اینا رو از خونه بیرون کنیم، اما نشد. تا اینکه من به این بیت عمل کردم و از خدا خواستم که این بلا رو از ما دور کنه : میازار موری که دانه کش است  که جان دارد و جان شیرین خوش است. کار از اونجایی شروع شد که من اگر سوسکی میدیدم، نمیگرفتم با دستم لهش کنم، بلکه برش میداشتم و مینداختمش تو حیاط. یا اینکه مارمولک رو میزدم که فرار کنه، و فقط وقتی وارد خونه میشد میکشتمش. الان چندین ساله که خدا رو صد هزار مرتبه شکر، نه مارمولکی داریم و نه سوسکی. بریم سراغ افراد. اینجا آدم باید چشمش تیز بین باشه. مثال میزنم. بعضی وقتا هست که میریم شب نشینی، وقتی خسته و کوفته بر میگردیم خونه، ساعت از نیمه شبم گذشته و همسایه‌ها خوابن. منم در چنین شرایطی که از فرط خستگی دوست دارم زود برم بخوابم، نمیزنم دنده یک و با 30 تا تو محل برم تا صدای موتور ماشین همه رو بیدار کنه. یکم یواشتر میرم، یا حتی دنده مرده میرم تا کسی آزار و اذیت نشه. یا اگه برم پای منبر بشینم، سعی میکنم یه گوشه ای بشینم که اگر چایی دادند و من مشغول چایی شدم، چشم روحانی، به چایی من نیافته و حواسش پرت بشه، یا چایی رو وقتای میخورم که نگاه روحانی رو به من نیست. خوبه آدم تو ظرف شستن یکم به مادرش کمک کنه. وقت اتوبوس سوار شدن، خوبه که آدم هول نزنه تا حتما روی صندلی بشینه، بلکه کرامت نفس خودش و احترام دیگران رو حفظ کنه. خوب نیست که در جمعی، آدم بخاطر این که بگن فلانی زرنگه، کرامت نفس خودش رو لگدمال کنه. خوبه که آدم پشت چراغ قرمز عابر پیاده، بخاطر اصلاح امور اجتماعی بایسته، یا از منظر دینی، الگوی بد شدن، حق الناس است. آدم اگه دوست نداره به گدا کمک کنه، از یه جایی بره که گدا اونو نبینه، اما اگه گدا اومد جلو و آدم پولی تو جیبش بود بهتره که بهش کمک کنه، و اگه پولی نداشته باشه، بهتره که بگه ببخشید پولی پیشم نیست، ممکنه گدائه بدمحلی کنه، اما آدم کرامت نفس خودشو حفظ کرده. من خودم همنشینانی داشتم تارک الصلوة؛ تا زمانی که مجبور بودم در کنارشون زندگی کنم، اخلاقمدارانه باهاشون رفتار می‌کردم، اگرچه در کنارشون عذاب روحی داشتم. مگر نبود که پیامبر مکرم اسلام (ص)، حسن خلق رو در برابر همسایه یهودی‌ای که به طرف پیامبر آشغال میریختند هم بنیاد کردند. روایتی در مورد پیامبر (ص) شنیدم که خیلی خیلی خیلی به دلم نشست. اینکه شخصی در مورد پیامبر اینطور میگه، کسی رو شوخ تر و خنده رو تر از حضرت محمد (ص) ندیدم. و این روایت در صورتی هست که پیامبر اکرم (ص) میفرمایند که هیچ پیامبری به اندازه من اذیت نشد. آدم باید حواسش به همنشینی که انتخاب میکنه باشه، و اگر بخوام اهمیت این موضوع رو به احسن وجه روشن کنم این شعر رو میگم: پسر نوح با بدان بنشست   خاندان نبوتش گم شد    سگ اصحاب کهف روزی چند     پی نیکان گرفت و مردم شد.  همنشین تو از تو به باید     تا تو را عقل و دین بیافزاید. دوستان، مواردی که گفته، همه جنبه‌ای دینی هم دارند. من خودم وقتی آدم با فرهنگی شدم که به اسلام عمل کردم. همه تلاش من در سه چیز خلاصه میشه: رعایت حق الناس، حق الله و حق نفس. و با رعایت این سه، تاکید میکنم که تمام مشکلات ما و اجتماع ما برطرف خواهد. چون هیچ امری نیست، مگر اینکه حداقل به یکی از این سه حق مربوط میشه. و اما در پایان هم بگم، برخی از حرفایی که گفته شد، عمومیت و برخی قاطعیت دارند. مثلا اون بحثی که در مورد سن داشتیم، عمومیت داره، چرا که حضرت موسی (ع) با اینکه هم کلام خداوند متعال بودند، وقتی که مامور رفتن به سمت فرعون (کسی که ایشون رو بزرگ کرده) میشن، دعای شرح صدر میکنن. ممکنه کسی سنش به 40 رسیده باشه، اما خداوند متعال شرح صدری به او بدهد که خیلی راحت آدم خوبی بشه، و ممکنه یک فرد نوجوان، در چنان عمقی از دریای جهالت رفته باشه که هیچ نور هدایتی درش اثر نکنه. دیگه حرفی باقی نیست، مگر اینکه وبلاگ رو با شعر یا حدیثی بروزرسانی کنم. الهی ظهور امام زمان ما را برسان. ما را به دست خود هدایت کن. دست همه مومنین رو بگیر و همشونو خوشبخت و سعادتمند و عاقبت بخیر و در هر حال بخیر و عزتمند و سربلند و طیب و طاهر دنیا و آخرت کن و هیچ یک از ما رو لحظه‌ای و ذره‌ای به کوچکترین عذابی معذب نکن. الهی، همه ما رو عاشق و معشوق خود کن. الهی، چنان کن سرانجام کار    تو خشنود باشی و ما رستگار.التماس دعا. یا حق.

آن آ ب ک ه نش نیدی آ ت ش کن دش بر یا ن



 




تاریخ : سه شنبه 97/7/24 | 9:5 عصر | نویسنده : امید | نظر
.: Weblog Themes By Slide Skin:.