یا من أرجوه لکل خیر
سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
هروقت دیدی تنها شدی بدون خدا همه رو بیرون کرده تا خودت باشی و خودش ...
درباره ما

لینک های ویژه
پیوندهای روزانه
دیگر امکانات
مطالب اخیر وبگاه

 

 

 




نویسنده امید در یادداشت ثابت - جمعه 97/7/7 | نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام وقت و عاقبتتون بخیر. کلا، حرف زدن و شنیدن کارهای سختی هستند. یک بار، یک روحانی در تلوزیون، در مورد دو تا از سوره‌های قرآن صحبت می‌کرد، از قضا من علاقه زیادی به یکی از این سوره ها داشتم، روحانی، برای اینکه فضیلت یکی رو بیان کنه، حرفی در مورد دیگری گفت که باعث شد، محبت اون سوره از دل من بره. خیلی طول کشید تا دوباره شوق اون سوره در دل من برگشت. این مقدمه رو گفتم که وارد بحث امروز بشم، در گفتار قبل، پس از اینکه مطلب رو نوشتم، یک دلهره خاصی داشتم، احساس می کردم که متن یه چیزی کم داره اما هرچه نگریستم متوجه چیزی نشدم، وقتی که دکمه ارسال رو زدم تا نوشته در وبلاگ نمایش داده بشه، لپ تاپ حدود 10 ثانیه هنگید، دلهره من بیشتر شد، از ارسال متن منصرف شدم، خواستم فرایند ارسال رو متوقف کنم اما هرچه کردم نشد و هیچ اختیاری در کنترل امر نداشتم، تا اینکه سیستم از هنگی در اومد و متن یکباره ارسال شد. فهمیدم که حرف باید گفته میشد اما یه چیزی کم داشت. صبح امروز بود که فهمیدم متن چی کم داشت. گفتار قبل، گفتار ثقیل و خشنی شده بود، و همچنین اینکه قصد داشتم تا نگرشی رو در انجام اعمال بیان کنم، اما باز باعث شده بودم که مخاطب تشنه بمونه. خب برای جبران کاستی‌های متن قبل باید بگم که، بطور کل در امر خداپرستی، بهترین حالت اینه که هرکاری از روی مهر و محبت و دوستی و عشق انجام بشه. مثلا در حفظ تواضع و خشوع،باید از روی دوستی و محبت نسبت به خدا تواضع داشت. یا هنگام توبه کردن، یا هنگام خوف داشتن، کلا هرکاری. حتی وقت دعا کردن هم بهترین حالت اینه که دوستانه و عاشقانه از خدا طلب حاجت کنیم نه طلبکارانه، رفتار عاشقانه و دوستانه، بسیار والاتر از رفتار کریمانه هست. پس خوبه که حد پایین رفتار خودمون رو بر کرامت تنظیم کنیم. شرمندگی در برابر خدا خوبه، اما حالت ایده آل این شرمندگی، شرمندگی عاشقانه هست. در تکمیل این بحث، باید بگم که این شرایط ممکنه عمومیت داشته باشه، اما قطعی نیست، مثلا در برخی از مواقع باید واقعا و به جد از خدا ترسید. و اما در مورد تشنگی مخاطب، حالت منصفانه این بود که اصلا در مورد نگفتن داستان، چیزی نمیگفتم، اما وقتی که چنین حرفی رو زدم بهتر بود که بعدش حداقل یک داستان معمولی از خودم میگفتم. خب حالا که چنین نشد، درعوض چند داستان جالب آماده کردم تا تلافی امر کرده باشم. اولین داستان رو در رابطه با مقدمه امروز بیان می کنم. در دوره کارشناسی، روزهایی که کلاسی در ساعت 8 صبح داشتم، باید ساعت 6 از خونه راه می افتادم تا به کلاسم برسم. یک روز، اتفاقی شبیه آزمایش حضرت یونس (ع) برای من اتفاق افتاد. وقتی در اتوبوس بودم، با خدای خودم نجوا کردم و گفتم، خدایا اگر خواستی به خاطر گناه این مردم عذابی چیزی بفرستی، ما رو خبر کن که این شهر رو قبلش ترک کنیم. امان از دل غافل، که به خاطر این حرفم، چند دقیقه دیگه این اتوبوس برای من میشه شکم ماهی. اون روز هوا سرد بود، بارندگی هم شده بود، در مسیر، یک سرازیری وجود داشت که وقتی اتوبوس وارد اون مسیر شد، شروع به سر خوردن کرد، همینطور که به درختای کنار جاده برخورد می کرد، به راهشم ادامه میداد، راننده هم هرچی فرمون میداد، انگار نه انگار که ماشین فرمون داره، از قضا چند متر جلوتر هم یک پیچ بود، که ما کمتر از حدود 15 ثانیه تا برخورد فاصله داشتیم!!!! یه نیمچه سکته ای زدمو اتوبوس برگشت توی مسیر. در جا توبه کردم!!! نتیجه اخلاقی اینکه، خیلی باید حواسمون جمع باشه که چی میگیم، حرف زدن کار سختیه. مادرم، دوستی داشت. مادرم میگفت دوستش اینطور دعا میکنه که خدایا اگه گناهی از من سر زد، عقوبتشو تو همین دنیا به من بده که من اونور گرفتار نشم. یک هفته بعد از اینکه مادرم این حرفو به من گفت خبر رسید که زودپز دوستم، وقت آشپزی، ترکیده. اما خوشبختانه کسی در آشپزخونه نبوده. قضیه رو جویا میشن، میگه یه کاری کرده بودم، این جزای اون کارم بود. باید اینطور دعا کنیم که خدایا، هر گناهی که از ما سر زد رو ببخش و ما رو ذره ای و لحظه ای به کوچکترین عذابی، عذاب نکن. حرف زدن سخته، پس باید به رحمت خدا امید داشت، اونم عاشقانه. اردیبهشت ماه بود که یک تک بیتی رو در اینترنت دیدم، با خود گفتم حیف این بیت که همینطور رها بشه، تصمیم گرفتم تکمیلش کنم. بیت این بود: باید از سمت خدا معجزه نازل بشود  تا دلم باز دلم باز دلم دل بشود. منم اینطور اصلاحش کردم که: باید از سمت خدا معجزه نازل بشود   تا دل غمزده‌ام باز همان دل بشود، داستان رو با یک حکایت عاشقانه تلخ ادامه دادم تا اینکه در بیت آخر گفتم: خواجه تقدیر من این بود که در سایه عشق    خوف و امید وصالم همه نازل بشود، هی!!!!! نمی دونستم حرف زدن چقدر سخته. خدا می دونست من اگر چیزی رو بخوام، تا بدستش نیارم، ول کن ماجرا نیستم، به همین مورد منو آزمایشم کرد و این آزمایش همچنان ادامه داره. دلم پیش کسی گیر کرد، که تو نگاه اول فکر کردم انگار صد ساله که میشناسمش، هی دل غافل، آن شد که خوف و امید وصالم نازل شد. امری بر من مشتبه شد و دست و بال منو از پشت بست، و من نمیتونم واسه مرادم قدمی از قدم بردارم. تقریبا تمام ابیات اون شعر برای من اتفاق افتاد و حالا هم منتظر معجزه ام. گرچه این اتفاق، اتفاق تلخی هستش، اما خوشحالم که، باعث شد من خودمو پیدا کنم. یه داستان جالب دیگه هم هست که هنوز تکمیل نشده، ان شاءالله روزی که تکمیل شد، همون روز میام و براتون تعریف میکنم. و اما نکات اخلاقی. بیشتر افراد، اکثرا به دنبال کارهای خارق العاده و معجزه آسایی هستند تا بتونند مثل علما بشن. اما دریغ که همین اتفاقات پیش پا افتاده‌ای که بطور روزمره واسه ما داره اتفاق میافته، همون کارهای خارق العاده هستند. فقط باید همت داشت و انجامشون داد. در بحث قبلی از صفت خطرناک عجب گفتم، اما دو صفت بسیار خوب وجود داره که سازندگی بسیار شایسته‌ای رو با خودش به همراه داره. اولیش خشم یا غضب هست. نورانیتی که کنترل این صفت در آدم ایجاد میکنه، چند برابر سایر صفات هست. من خود در ابتدا کنترل خشم رو با استفاده از این جمله انجام میدادم که : حرف که باد هواست. اما جایی، کلام شایانتری رو خوندم که نوشته بود : عصبانیت، انتقامی است که در برابر اشتباهات دیگران از خودمان می گیریم. تدبر در این حرف کار رو برای من خیلی ساده کرد. اما الان اگر از کسی عصبانی بشم، حرفشو کاملا نشنیده و عملشو کاملا ندیده می گیرم. واقعا حالم از اون آتش لعنتی‌ای که خشم در من ایجاد میکنه به هم میخوره، و کنترلش واقعا صفا بخشه. صفت دیگری که بسیار بسیار سبکبار کننده هست، پرهیز از دروغه. دروغ گفتن آدمو به خودش گره میزنه. دو بار که راستشو بگی، دفعه سوم عاشق راست گفتن میشی. در روایتی از امام صادق علیه السلام شنیدم که از دروغ گفتن، حتی به شوخی هم پرهیز کنید. وقتی این کار رو انجام دادم، صفای باطن عجیبی در من ایجاد شد. مثلا اون موقع که هنوز به این شدت باب نشده بود، خیلی از عبارات چاکریم، مخلصیم استفاده میکردم. اما وقتی این حدیث رو شنیدم، عبارت "آقایی" رو جایگزین اون دومورد کردم. یا اگر کسی گفت سلام برسون، نگفتم بزرگیتونو میرسونم، فقط گفتم سلامت باشید، اگر هم سهوا گفتم، سلامشو رسوندم. اما ریزه کاری های اخلاقی. این ریزه کاری ها از محترم شمردن حقوق حیوانات و گیاهان شروع میشه تا برسه به افراد. مثال میزنم. چندسالی بود که به شدت از حضور حشرات و مارمولک در خونه رنج میبردیم. هر آنچه که از دستمون بر اومد انجام دادیم که اینا رو از خونه بیرون کنیم، اما نشد. تا اینکه من به این بیت عمل کردم و از خدا خواستم که این بلا رو از ما دور کنه : میازار موری که دانه کش است  که جان دارد و جان شیرین خوش است. کار از اونجایی شروع شد که من اگر سوسکی میدیدم، نمیگرفتم با دستم لهش کنم، بلکه برش میداشتم و مینداختمش تو حیاط. یا اینکه مارمولک رو میزدم که فرار کنه، و فقط وقتی وارد خونه میشد میکشتمش. الان چندین ساله که خدا رو صد هزار مرتبه شکر، نه مارمولکی داریم و نه سوسکی. بریم سراغ افراد. اینجا آدم باید چشمش تیز بین باشه. مثال میزنم. بعضی وقتا هست که میریم شب نشینی، وقتی خسته و کوفته بر میگردیم خونه، ساعت از نیمه شبم گذشته و همسایه‌ها خوابن. منم در چنین شرایطی که از فرط خستگی دوست دارم زود برم بخوابم، نمیزنم دنده یک و با 30 تا تو محل برم تا صدای موتور ماشین همه رو بیدار کنه. یکم یواشتر میرم، یا حتی دنده مرده میرم تا کسی آزار و اذیت نشه. یا اگه برم پای منبر بشینم، سعی میکنم یه گوشه ای بشینم که اگر چایی دادند و من مشغول چایی شدم، چشم روحانی، به چایی من نیافته و حواسش پرت بشه، یا چایی رو وقتای میخورم که نگاه روحانی رو به من نیست. خوبه آدم تو ظرف شستن یکم به مادرش کمک کنه. وقت اتوبوس سوار شدن، خوبه که آدم هول نزنه تا حتما روی صندلی بشینه، بلکه کرامت نفس خودش و احترام دیگران رو حفظ کنه. خوب نیست که در جمعی، آدم بخاطر این که بگن فلانی زرنگه، کرامت نفس خودش رو لگدمال کنه. خوبه که آدم پشت چراغ قرمز عابر پیاده، بخاطر اصلاح امور اجتماعی بایسته، یا از منظر دینی، الگوی بد شدن، حق الناس است. آدم اگه دوست نداره به گدا کمک کنه، از یه جایی بره که گدا اونو نبینه، اما اگه گدا اومد جلو و آدم پولی تو جیبش بود بهتره که بهش کمک کنه، و اگه پولی نداشته باشه، بهتره که بگه ببخشید پولی پیشم نیست، ممکنه گدائه بدمحلی کنه، اما آدم کرامت نفس خودشو حفظ کرده. من خودم همنشینانی داشتم تارک الصلوة؛ تا زمانی که مجبور بودم در کنارشون زندگی کنم، اخلاقمدارانه باهاشون رفتار می‌کردم، اگرچه در کنارشون عذاب روحی داشتم. مگر نبود که پیامبر مکرم اسلام (ص)، حسن خلق رو در برابر همسایه یهودی‌ای که به طرف پیامبر آشغال میریختند هم بنیاد کردند. روایتی در مورد پیامبر (ص) شنیدم که خیلی خیلی خیلی به دلم نشست. اینکه شخصی در مورد پیامبر اینطور میگه، کسی رو شوخ تر و خنده رو تر از حضرت محمد (ص) ندیدم. و این روایت در صورتی هست که پیامبر اکرم (ص) میفرمایند که هیچ پیامبری به اندازه من اذیت نشد. آدم باید حواسش به همنشینی که انتخاب میکنه باشه، و اگر بخوام اهمیت این موضوع رو به احسن وجه روشن کنم این شعر رو میگم: پسر نوح با بدان بنشست   خاندان نبوتش گم شد    سگ اصحاب کهف روزی چند     پی نیکان گرفت و مردم شد.  همنشین تو از تو به باید     تا تو را عقل و دین بیافزاید. دوستان، مواردی که گفته، همه جنبه‌ای دینی هم دارند. من خودم وقتی آدم با فرهنگی شدم که به اسلام عمل کردم. همه تلاش من در سه چیز خلاصه میشه: رعایت حق الناس، حق الله و حق نفس. و با رعایت این سه، تاکید میکنم که تمام مشکلات ما و اجتماع ما برطرف خواهد. چون هیچ امری نیست، مگر اینکه حداقل به یکی از این سه حق مربوط میشه. و اما در پایان هم بگم، برخی از حرفایی که گفته شد، عمومیت و برخی قاطعیت دارند. مثلا اون بحثی که در مورد سن داشتیم، عمومیت داره، چرا که حضرت موسی (ع) با اینکه هم کلام خداوند متعال بودند، وقتی که مامور رفتن به سمت فرعون (کسی که ایشون رو بزرگ کرده) میشن، دعای شرح صدر میکنن. ممکنه کسی سنش به 40 رسیده باشه، اما خداوند متعال شرح صدری به او بدهد که خیلی راحت آدم خوبی بشه، و ممکنه یک فرد نوجوان، در چنان عمقی از دریای جهالت رفته باشه که هیچ نور هدایتی درش اثر نکنه. دیگه حرفی باقی نیست، مگر اینکه وبلاگ رو با شعر یا حدیثی بروزرسانی کنم. الهی ظهور امام زمان ما را برسان. ما را به دست خود هدایت کن. دست همه مومنین رو بگیر و همشونو خوشبخت و سعادتمند و عاقبت بخیر و در هر حال بخیر و عزتمند و سربلند و طیب و طاهر دنیا و آخرت کن و هیچ یک از ما رو لحظه‌ای و ذره‌ای به کوچکترین عذابی معذب نکن. الهی، همه ما رو عاشق و معشوق خود کن. الهی، چنان کن سرانجام کار    تو خشنود باشی و ما رستگار.التماس دعا. یا حق.



 




نویسنده امید در سه شنبه 97/7/24 | نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام، وقت و عاقبت دوستان بخیر. امروز، یه جا یه خبری بود، که من رو بسیار بی قرار و بی تاب و آشفته حال کرده بود، و به این راحتی ها نتونستم خودمو آروم کنم. خب اتفاق امروز سبب ساز شد، تا در ابتدای امر در مورد دو ذکر، نکاتی رو عرض کنم. اولین نکته در مورد ذکر شریف بسم الله الرحمن الرحیم هست. اگر بخوام نثر آهنگین، دلنشین و روان بخشی که در این ذکر وجود داره رو توضیح بدم، چیزی نمیتونم بگم جز اینکه بگم : بسم الله غفور الشکور. دیگه مقایسه اذکار و قضاوت امر با خودتون. حالا که دلنشینی و روان بخشی این ثابت شد، میخوام در مورد ذکر دوم توضیح بدم. اما تاثیر این ذکر، گفتنی نبوده و باید احساس بشه، و این نشود جز بر مومنین. ذکر دوم، تسبیحات اربعة هست، کسانی که در معرض تلاطمات روحی عدیده ای قرار دارند یا هنگام خوابیدن دیر خوابشون میبره، از این ذکر استفاده کنند. قصد داشتم که داستان جالب دیگری رو خدمت دوستان عرض کنم، اما یه احساسی منو از این کار منع میکنه، وقتی گفتن و نگفتن رو بر خودم عرضه میکنم، میبینم که گفتنش، نورانیتی رو از من میگیره، و نگفتنش نورانیتی رو در من افزایش میده، لذا بگذریم، قرار بود از ترمز بندگی بگم. در بین صفات 50 گانه ای که چند مورد از آن در گذشته بیان شد، یک مورد خیلی خیلی خیلی خطرناک وجود داره که در واقع اون بود که منو زمین گیرم کرد. و اون چیزی نیست، جز عجب. وقتی آدم اعمالشو درست میکنه، و دیگه دست و زبانش در اختیار خاصه او قرار میگیره، کوچه پس کوچه های روحی شروع به پدیدار شدن میکنه، و اونجاست که آدم باخودش درگیری فکری پیدا کرده، و اگر ندونه که چه بکنه، بعد از کلی زحمت و تلاش، در دره سقوط میکنه. در قرآن و روایات تدبر کردم، تا ببینم افق دید انسان چطور باید باشه، تا از بلای عجب جان سالم به در ببره. دیدم در روایتی از پیامبر اکرم (ص) آمده که هر چیزی سید و آقایی دارد که سید و آقای قرآن نیز، آیة الکرسی است. پس نهایت هر تدبری باید نمودی در آیة الکرسی داشته باشه. خب بریم سراغ اصل ماجرا. اگر کسی آنچه که در حکایت قبلی گفتم رو بهش عمل کنه، خیلی زود اوج فرا تصوری خواهد کرد، و در نهایت وارد کوچه پس کوچه های روحی خواهد شد. اونجاست که شوق عبادت، میتونه آدم رو به قهقرا ببره. حتما میپرسید که چطور؟ در واقع در چنین مرحله ای ممکنه فرد دوست داشته باشه برای نزدیکی هرچه بیشتر به خدا هر عمل خوبی که به نظرش میرسه رو انجام بده، و ممکنه اون اعمال از حد تکلیف اون فرد خارج بوده و نتونه انجامش بده، و این عدم توانایی در انجام اون کار، او رو سرخورده و سرخورده تر کرده و به زمین بزنه. اینجاست که آیة شریفه " لا یکلف الله نفسا الا وسعها" جلوه گری میکنه، و ترمز آدم رو میکشه، ولی آیة دیگری هم هست که میگه "در کار خیر سبقت بگیرید" و مقایسه این دو آیة شریفه در فرد ناعالم دوگانگی ایجاد میکنه.حال اگر فرد شناخت کافی نداشته باشه و از کسی که عالم امر باشه مشکلشو نپرسه دچار تضاد شده و خیلی راحت راهشو گم میکنه. و اما آیه دیگری هم هست که میگه "جن و انس آفریده نشد مگر برای عبادت کردن". خب حالا ما باید به کدوم از دو آیة فوق عمل کرده و چه راهی رو بریم که عبادت کرده باشیم؟ اینجاست سید این آیات، که همون آیة الکرسی (و افق دید ما) هست مشکل رو حل میکنه. در همون ابتدای آیة الکرسی داریم که : الله لا اله الا هو :. این ذکر، ذکر توحید هست. یعنی در یگانه پرستی خداوند متعال، باید بگونه ای عمل بشه که این مفهوم همواره در روح آدمی پدیدار باشه. خب بریم سراغ نتیجه گیری: دوست عزیز، در انجام کارهای خیر، مثلا اقامه نماز مستحبی، یا مواردی از این قبیل، اگر دیدید که آیة شریفه "لا یکلف الله نفسا الا وسعها" شما رو به داشتن "الله لا اله الا هو" میرسونه، باید اون کار رو ترک کنی، تا حق افق نهایی ادا بشه، و اگر سبقت در کار خیر، حق افق نهایی رو ادا میکنه، اون کار رو انجامش بده. خب حالا بگم که اینا اصلا چه ربطی به عجب داشت؟ امان از عجب، امان، که چه صفت مخفی و ناپسندی هست که برای دیدنش باید چشمی به تیزبینی چشم عقاب داشت. برای خودم پیش اومد که داشتم شیطان رو لعن میکردم، اثرات عجب رو در اون لعن دیدم و سریعا دست از این کار کشیدم.  آفت افق دیدی که گفتم، عجب هست. ینی ممکنه فردی تشخیص بده که الان باید کاری رو انجام ده تا حق افق دید رو ادا کرده باشه. اون کار رو انجام میده، و بخاطر انجامش، مغرور میشه. اما امان از دل غافل که آفت زده به جانش. باید احساس سرور و تواضع داشت نه غرور. باری برای نماز شب بیدار شدم، مشغول نماز که شدم دیدم اگرچه واقعا دوست دارم این نماز رو بخونم، اما حاصل نهایی این نماز، سازندگی نیست، همون روز، از اینکه نتونسته بودم اون نماز رو بخونم دلسوخته بودم، اما خدا رو صد هزار مرتبه شکر، عجبی در من نبود.  و نیز در کلامی از امیر المومنین علی (ع) هست که میفرمایند: گناهی که تو را پشیمان کند بهتر از کار خیری است که تو را مغرور سازد، و با تدبر در این کلام میشه فهمید که کجاست که باید ترمز عبادت رو کشید، البته در واقع اینجا، عبادت کردن در عبادت نکردن است (دیگه خودتون معقولانه کلام رو تفسیر کنید). همواره خضوع و خشوع رو در پیشگاه خداوند متعال حفظ کنید، مبادا اگر چندتا دعا ازتون مستجاب شد و به رحمت خاصه خدا پی بردید، با خودتون بگید من که دیگه خدا رو دارم، پس اجازه انجام هر کاری رو به خودتون بدید. آیة شریفه "انتم الفقراء الی الله" ریشه عجب رو خشک، و آیة شریفه "سبح اسم ربک الاعلی" و یا "و هو العلی العظیم" مقام معبود رو در نظر بنده نمایان میکنه و باعث میشه که آدم حواسشو جمع کنه که کجاست. خب دوستان، آنچه که در ابتدا نیت گفتنشو داشتم رو گفتم، میمونه اون نکات اخلاقی ای که قولشو داده بودم، که اگر توفیقی باشه ان شاء الله امشب یا نهایتا تا سه شنبه بیان خواهم کرد. قبل از اینکه این وبلاگ رو راه اندازی کنم، چند روزی بود که قصد کرده بودم که بیام اینجا و این حرفا رو بگم، اما حال و حوصله این کار رو نداشتم، تا اینکه برای یه کار دیگه ای، تفالی زدم به دیوان حضرت لسان الغیب، در قسمتی از این فال گفته شده بود که، خیالاتی که در سر داری رو عملی کن، با توجه به مناسبت امر، گفتم حتما خیریتی در کار هست، و شروع کردم به نوشتن، در اواسط کار تصمیم گرفتم که این کار رو توسعه بدم، اما چند روزی هست که به شدت احساس میکنم، شرح این قدر کفایت. لذا به احتمال زیاد این گفته ما قبل آخر بنده باشه، پس اجازه بدید که توصیه ای برادرانه داشته باشم: دیدن فیلم سیاحت غرب رو از دست ندید (اونی که یک ساعت هست پر محتواتره)، توی اینترنت سرچ کنید هستش، باعث میشه که یاد فراموش شده مرگ در ما زنده بشه و کمی به حساب کار خودمون رسیدگی کنیم (همان به که نصیحت یاد گیریم    که پیش از مرگ یک نوبت بمیریم). الهی ظهور امام زمان ما رو برسان، همه ما رو به راه راست هدایت کن، ما رو از جمله آفات ایمان حفظ کن، قلوب ما رو پس از آنکه هدایت کردی از حق منحرف نکن، الهی بر خواری ما در نشناختن عظمت خودت رحم کن، الهی نادانی ما را از یاد ما مبر، الهی با فضل خودت با ما رفتار کن، الهی ما را بدانچه که بر آن تحملمان نیست آزمایش مکن، الهی همه ما رو عاقبت بخیر کن، الهی همه ما رو پاک و طیب و طاهر کن و پلیدی رو از ما بزدای، الهی، از تو برای همگان طلب عافیت، و برای مصیبت زدگان طلب صبر دارم.


دل ز بلا و حادثه از تو حذر نمی کند

دیده پر امید من جز تو نظر نمی کند


آتش دل ز مهر تو گشته صفای جان من

دل ز هوای کوی تو عزم سفر نمی کند


گرچه من از گناه خود لایق غربتم ولی

مونس مهربان من بسته نظر نمی کند


دیده گوشه گیر من معتکف وصال تو

جان به طواف کعبه ات صبر بصر نمی کند


جان به امید وصل تو همدم ما نمی شود

دل به خیال روی تو میل قمر نمی کند


روز و شب از فراق تو این دل بی قرار من

جز به دعای وصل تو کار دگر نمی کند


جز تو نوای قلب من دم ز کسی نمی زند

دل به جز از خیال تو یاد دگر نمی کند


شرح فراق را خموش شربت نسخه ام بنوش

عشق به تفسیر امید در تو اثر نمی کند


ای که به پرسش آمدی وصل به سازش آمدی

آن که به خود غبار خود کحل بصر نمی کند

 




نویسنده امید در یکشنبه 97/7/22 | نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

سلامون علیکوم. امیدوارم که سرمست سرمست خودتونو ببینید. ان شاءالله یکسری نکات اخلاقی رو خواهم گفت، که گرچه اصلا چشم گیر نیستند اما آنچنان برکتی در خود دارند که ناگفتنی و چشیدنی است. اما بریم سراغ قولی که داده بودم که در مورد خوابم بگم. اما در مقدمه خوابم، داستان دیگری رو تعریف میکنم که صداقت خواب بیان شده رو وضوح بیشتری بدهد. این داستان، اولین باری هست که داره بیان میشه و قبلا برای هیچ کسی نگفتم. دو سال پیش بود که بنده شعر و شاعری رو به جد شروع کردم. اولین شعری که گفتم در مدحت حبیبم الله بود. اوایل مهر ماه بود که بنده وارد خوابگاه شدم، چون خوابگاه دانشجویان دکتری و ارشد، از کارشناسی ها جدا بود، و من هم دانشجوی دکتری بودم، خوابگاه همچنان خالی بود، اما تعداد معدودی حضور داشتند. اتاق بنده نیز کسی رو جز من در خود نداشت. شب بود، کارهای خودمو انجام داده و بیکار شده بودم. اون زمان، از همون وقتایی بود که باز داشتم تلاش میکردم تا بشم همون امید سابق. پس شوقی از حبیبم در دلم بود. شروع کردم به سرودن شعری تا تسلی خاطر تهییج شده من باشه. چند بیتی نوشتم، رفتم یه آبی به سر و صورت بزنم و برگردم، رو شویی خارج از اتاق بود. وقتی برگشتم، دیدم بوی خیلی خوبی در اتاق پیچیده، چون دانشجوها کلا خیلی از عطر و ادکلان استفاده میکنند، با خود فکر کردم حتما کسی وارد اتاق شده دیده کسی در اتاق نیست رفته. چون دزدی هم در خوابگاه امری رایج هست، ترسیدم که نکنه چیزی با خودش برده باشه، لذا یک نگاه اجمالی کردم، دیدم وسایلم دست نخورده هستند. از اتاق بیرون رفته و وارد راهرو شدم تا رد بو رو بگیرم ببینم به کجا میرسم، وارد راهرو که شدم دیدم هیچ بویی نیست، رفتم جلوتر، دیدم نه واقعا اینجا بویی نیست، گفتم شاید دماغم عادت کرده، برگشتم وارد اتاق شدم، دیدم اینجا هنوز بو هست و دماغم عادت نکرده، باز برگشتم در راهرو، دیدم نه بویی نیست، پیشتر و پیشتر رفتم، تا بفهمم که آیا بو در محدوده من اثرشو از نداده باشه، دیدم نه کلا در هیچ کجا اون بو نیست. گفتم شاید از فضای بیرون این بو اومده باشه، اما کلیه پنجره ها بسته بودن، و اون حجم از بو نمی تونست از یک پنجره بسته وارد شده باشه، با این حال وارد تراس شده، دیدم نه اونجا هم هیچ بویی نیست. اون بو به همان شدت زیاد خودش، به مدت 20 دقیقه در فضا وجود داشت، بدون اینکه من منبع بویی یافته باشم. دیگه تفسیر ماجرا بر عهده خود شما. و اما بریم سراغ خوابم. قصه خواب از اونجایی شروع شد که من در دریا، کنار ساحل، سوار یک قایق بودم. اونجا قایق های زیادی وجود داشت، که همه کاملا عادی بودند، اما در اون بین، قایقی بود که جنس منعطفی داشت، این انعطاف شبیه به انعطاف ژله بود. از طرفی، عرض این قایق کم، و دیواره های بلندی داشت. پرنده ای در این قایق افتاده بود. چون عرض قایق کم بود، نمیتونست بالهاشو باز کرده و پرواز کنه، بخاطر همین مجبور بود اول بپره، تا فضایی پیدا کنه که بتونه پر بزنه، وقتی که می پرید، فشاری که این پرش به کف قایق وارد میکرد باعث میشد تا قایق جمع شده و دیواره ها به هم نزدیک شوند، و تا پرنده میخواست پر بزنه، دیواره های به هم نزدیک شده، مانعش میشدن. هر بار که پرنده این کار رو انجام میداد، قایق تکان بر می داشت، و کمی آب وارد قایق میشد، تا جایی که اگر این روند ادامه پیدا میکرد، پرنده غرق میشد. و اینکار اونقدر تکرار شد، تا بلاخره پرنده و قایق رفتند زیر آب، اما در همین حین، عده ای رفتند و نجاتش دادند. حالا با مقایسه دو داستان میشه فهمید که، من در نقش همون پرنده ای بودم که هرچه تلاش برای نجاتش انجام میداده، (اگر چه موفقیتهایی نسبی حاصلش میشده اما) بیشتر به سوی غرق شدن میرفته، نیاز داشته تا به کمکش برن و نجاتش بدن. در واقع اینطور بود که به من فرصت خودسازی مجدد داده شده بود، اما شرایط من از درون خودم، شرایط برگشت نبود، و به کمک خارجی نیاز داشت. شایسته نیست که آدم از درد، جز به وقت سلامت حرف بزنه (امام علی (ع)). و من که باز امروز صفت از دست رفته ای درم زنده شد، میگم که، گرچه واقعا اتفاق بسیار بسیار بسیار تلخی برای من پیش اومد، اما امروز از پیشامد این اتفاق راضی هستم. در مدت هجران دوست داشتم که قبل از ازدواجم، بشم همون امید سابق، که دارم میشم. هفت سال پیش از خدا خواستم که اونی که آخرش میشه همسر بنده رو در خواب به من نشون بده. همون شب در خواب، وارد مجلس عروسی خودم شدم، مجلسی بود اهل بیتی اهل بیتی، همسر بنده رو به من نشون ندادند، اما اون عروسی در خانه خاله بنده بود، لکن من دختر خاله ای که به شرایط من بخوره، نداشتم، اما فکر میکنم که حکمت این امر هم امروز برای من روشنه، فقط باید منتظر آینده بمونم، تا مطمئن بشم- اما چیزی که در این مدت به خدای خودم میگفتم این بود که، خدایا، دیدی که چطور ازت دور شدم، در حالی که به من وعده چنان مجلسی دادی، اما من رسیدن به این مجلس رو بعید میدونم. ولی براتی که به من دادند، این رو هم در خودش زنده میکنه. اما قرار بود که در مورد قضایای برات توضیح بدم، هرچه اندیشیدم، دیدم هیچ رقمه راضی نمیشم که بگم مگر بعد از اجابت آن، اما حضرت حافظ شعری دارند که بسیار شبیه برات من هست. الهی، ظهور امام زمان ما را برسان. ما را به دست خود هدایت کن. پس از هدایت، ما را از خود مران. شمع دل همه ما را روشن کن. الهی، خودت میدونی که چی میخوام، و علم الله حسبی من سوالی.     در مجلس خود راه بده همچو منی را     تا زنده دلی زنده کند انجمنی را

 

 




نویسنده امید در جمعه 97/7/20 | نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام وقت و عاقبت دوستان بخیر.

کاری داشتم که باید تا امروز صبح تحویلش می دادم. برای انجامش یه شریک هم داشتم، که وسط کار مشکل براش پیش اومد، مجبور شدم یه تنه کار رو انجام بدم، این یکی دو روز بدجور مشغول بودم، اما دیشب خواستم استراحت کنم، ساعت نه و نیم رفتم دراز کشیدم (به قول دوستم احمد کوتاه کشیدم، اون دیگه توی این شوخیا از من حرفه ای تر شده) خوابم برد، مامانم هرچی گفت پاشو برو سر جات بخواب، گفتم نه، نمیخوابم کار دارم باید انجامش بدم، خلاصه من خوابم برد و اومد یه جای گرم و نرم کنار من انداخت و گفت یه دور بزن بیافتی تو جا!!!! یک ساعت بعدش بیدار شدم، مگه میشد از جائه دل کند، اما خب، بیدار شدم و کارمو انجام دادم خدا رو شکر. اما این بیدار شدن، قصه ها داره، یه ختمی رو شروع کرده بودم، که دیروز گذاشتم آخر شب انجامش بدم، از خواب که بیدار شدم، گفتم ای بخت، بخفتیدی و خورشید دمید، از ختم جا موندیم و 18 روز از کارمون افتادیم عقب، اما وقتی دیدم هنوز ساعت 11 نشده، فهمیدم که خدا این توفیق رو از من نگرفته. اینطور داستانا، یا آدمو از غریبی در میاره، یا با خدا رفیقش میکنه. امشب از نماز، داستان داریم، ان شاءالله این بحث امشب تکمیل خواهد شد.

چون دوست ندارم کسی منو در تشنگی نگه داره، باید خوابی که در قبل گفتم رو بگم. و نیز ممکنه کسی با خودش بگه آخه کسی که در مهمونی امام رضا برات میگیره، چرا نباید آروم بشه. ان شاءالله در گفتار بعدی که شاید فردا باشه در این مورد توضیح خواهم داد. قعلا بریم سراغ نماز:

متاسفانه ما آدما، از خدا انتظارهای عجیب غریبی داریم، مثلا دوست داریم، خدا نمازی رو دوست داشته باشه و از ما قبولش کنه که ما خودمون اصلا دوستش نداشته و بهش اهمیت نمیدیم. حواسمون رو جمع کنیم تا نمازمون لق لقه زبان نشه، حضور قلب رو از وقت اذان و اقامه تمرین کنیم. چه روایتی برای اهل ایمان ترساننده تر از این که: الصلوة عمود الدین. طبق روایات، اولین چیزی که روز قیامت رسیدگی خواهد شد نمازه، خودمون رو در اون لحظه ببینیم، اگه بگن نمازهات پذیرفته نشد دیگه چه باید کرد؟ حاصل عمر آدم دود شده رفته، اونجا دیگه فرصت جبران نیست (قدر آئینه بدانید چو هست    نه در آن وقت که افتاد و شکست) از وقتی روایات مربوط به آیة الکرسی رو دیدم، نمازی نبود، مگر اینکه حتما آیة الکرسی را در عقب آن خوندم. چند نمونه در زیر آورده شد. واقعا این آیه، برکت بسیار زیادی داره، واسه کسی که روزی یازده بار حقشو ادا کنه. واقعا خود خدا اون روز به آدم نظر می کنه.

حضرت محمد(ص)     :

هر کس بعد از هر نمازش چه واجب و چه مستحب آیت الکرسی را بخواند نوشته می شود نمازش مورد قبول قرار گرفت و خداوند خود او را محافظت می نماید    . همچنین می فرمایند اگر به خواندن آن پس از نماز واجبش مداومت نماید جایگاه خود را در بهشت قبل از مرگ می بیند یا دیگران می بینند که او چه جایگاهی دارد  . و در روایتی دیگر است که هرکس دو رکعت نماز مقبول بخواند بهشت بر او واجب می شود.

امام صادق علیه السلام:

وقتی پروردگار عالم به این آیات (آیات سوره حمد، آیه شهد الله، آیه الکرسی و آیه ملک )فرمان داد که به زمین فرود بیائید، آنها گفتند: پروردگارا ما را به کجا می فرستی؟ به سوری خطاکاران و گنهکاران؟ خداوند به آنها فرمود: پایین بروید که به عزت و جلالم سوگند، هیچ کس از آل محمد (ص)  و شیعیان آنها را در هر روز بعد از نماز واجبش نخواند مگر اینکه به نظر مخصوصی در هر روز هفتاد بار به او نظر می کنم و در هر نماز هفتاد حاجت او را برآورده می نمایم و او را با همه گناهانش می پذیرم.

در کتاب ختوم و اذکار جلد 1 نقل شده است:

جابربن عبد الله میگوید: رسول الله فرمودند: خدای تعالی به موسی بن عمران (ع) وحی نمود، هر کس بر آیه الکرسی مداومت کند و بعد از هر نمازی تلاوت نماید، خداوند به او دل شاکران، مزد پیامبران و عمل صدیقان را میدهد و او را مشمول رحمت خود می گرداند و مانعی جز مرگ مابین او بهشت فاصله نیانداخته است. موسی (ع) عرضه داشت: چه کسی بر آن مداومت می کند؟ خطاب شد ای موسی، مداومت نمی کند بر آن مگر پیامبری یا صدیقی و یا کسی که من از او راضی باشم یا مردی که شهادت را روزی او کرده باشم.

و اما بگم واسه کسایی که شوق نماز در دلشون هست، حتی سالی یکبار. به این احساس باید اهمیت داد، تمرین کرد و صبر داشت تا رشد کنه. وقتی شوق نماز دارید، بهش اهمیت بدید و برید دنبالش، اگه وقت نماز واجبه، نماز واجب، اما اگه نیست یک نماز مستحبی بخونید. تمرینش اینه. وقتایی هم که شوقی توی دلتون نیست، در نماز تواضع و در حد امکان حضور قلب داشته باشید، در پی این، کم کم، شوق نماز در دل آدم ایجاد میشه. یواش یواش، آدم شوق تعقیبات پیدا می کنه، بعدش، صدای اذانو که میشنوه، دلتنگ نماز میشه، میاد نماز و آروم میشه، بعد این دلتنگی در خود نماز هم حضور پیدا میکنه، تا جایی که طرف داره نماز می خونه، اما در همون لحظه دلتنگ نمازه، مرحله بعد اینه که آدم دوست نداره نمازش تموم بشه، پس نمازشو تاجایی که امکان داره شمرده شمرده می خونه، در این حالت، وقتی کسی به نماز می ایسته، هنگام آغاز نماز خیلی خوشحال هست، در اواسط نماز، دلگیر میشه، اما آخر نماز که میرسه، دلسوز اتمام نماز خواهد بود. تا جایی که حتما شنیدید آیت الله بهجت، به سلام نماز که میرسیدند، گریه میکردند. آخه آدم داره از منظر محبوبش دور میشه، مگه میشه نسوخت. اما این حالت به اینجا ختم نخواهد شد، این دلتنگی کم کم تمام اوقات زندگی رو فرا خواهد گرفت، تا جایی که: خوشا آنان که دائم در نمازند. این احساس خوب در لحظه لحظه زندگی آدم جریان خواهد. قبل از اینکه ادامه بحث رو بگم در پرانتز عرض کنم که در طی همین مراحل، سجده های شکر آدمی هم طولانی و طولانی تر میشه تا جایی که اونقدر طولانی میشه که دیگه در سجده خسته شده و نمیتونه سجده رو ادامه بده، اگر کسی به این حالت رسید بدونه که در طول چند ماه آینده (حدود دو ماه) روی پیشانی خودش نقش مهر خواهد داشت. اگر کسی دوست نداره ایمانش، تظاهر پیدا کنه، وقت سجده، سنگینی بدنش رو از مهر برداره. رسیدیم به اونجایی که احساس خوب نماز در لحظه لحظه زندگی آدم جاری شده. حتما شنیدید که بعد از هر نماز آدم یک دعای مستجاب خواهد داشت، اما اینجا اونجاییه که خیالات آدمی مستجاب هست، دیگه چه برسه به دعا. از اجابت یکی از خیالات و دعاهای خودم بگم. دانشجوی دوره کارشناسی در دانشگاه آزاد بودم، دوست داشتم بدونم که آیا پدرم بخاطر هزینه های من در تنگنا هست یا نه، اما شرم داشتم که ازش بپرسم، بخاطر همین دعا میکردم که پدرم بخاطر من در تنگنای مالی نباشه. دوست داشتم بدونم که آیا دعای من مستجاب شده یا نه؟ تا اینکه بعد از اینکه فارغ التحصیل شدم، روزی پدرم شروع به درد دل کرد و بدون اینکه من چیزی ازش بپرسم به من گفت: اون موقع که تو دانشجو بودی، من از نظر مالی در فشار نبودم. خدا اینطور عاشقی میکنه. الهی ظهور امام زمان را برسان. قلوب ما رو خاک قدم خود کن. ما را به دست خود هدایت کن. بعد از اینکه ما رو هدایت کردی، از خود مران. کسی رو به دوری از خودت، آزمایش نکن.


خودم شعر زیر رو خیلی دوست دارم، چون راجع به معشوق و معشوقه هست، اما در پرده.

 

 




نویسنده امید در پنج شنبه 97/7/19 | نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

امشب بروزرسانی نداریم!!!! سرم شلوغه

یا حق




نویسنده امید در سه شنبه 97/7/17 | نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام، وقت و عاقبت دوستان بخیر. گاهی اوقات، آزمایش الهی، آزمایش دلسردی هست، تا رفتار آدمی در وقت تنهایی دیده بشه. بطور کل، هر وقت خواستید بی صبری کنید، خود را در دو حال در نظر گرفته و آنی را انجام دهید که در نظرتان شایسته تر آمد. اول از خود خارج شده و از بیرون نظاره گر خود باشید. حال خود را در حالتی ببینید که در طریق ادب بوده و موقرانه در حال شکرگزاری خداوند متعال، در هنگام حال نزار خود بوده، در حالی که به خیر بودن، و سپری شدن آنچه که از جانب او نازل شده باور دارید. و دیگر اینکه از طریق ادب و بزرگی خارج شده و چنان جاهلان سر به گلایه گشوده و تا میتوانید از روزگار بد گفته و بدان دشنام دهید. اما بدانید که رفتار کریمانه در پیشگاه خداوند متعال، پاسخی کریمانه در پی خواهد داشت. بگذریم، سخن امروز، راهکاریست عملی و مجرب و البته ساده، برای کسانی که به دنبال تغییر مثبت هستند. در واقع امروز گاز بندگی کردن رو خواهم گفت، و در پنجشنبه ترمزش را، ان شاءالله. نظر به شعر اول که در این وبلاگ قرار داده شد، بر آن شدم تا حکایت کنم از آنچه که سبب ایجاد سروده مذکور شد. در سال 1389 جای تمامی دوستان خالی، راهی زیارت کربلا شدیم. ان شاءالله قسمت تمام دوستان بشود. شب جمعه وارد کربلا شدیم، روحانی کاروان از منزلت شب جمعه و برکات حضور در کربلا در این شب، و نیز از گریه بر امام حسین علیه السلام گفته و روضه خواند. لکن بنده به دلایلی، هرچه کردم نتوانستم اشک خود را جاری کنم. دلی داشتم به سختی سنگ. با خودم گفتم من که نمی تونم مصائب امام حسین (ع) رو درک کنم، پس حداقل به خودم تشنگی بدم. چند روزی که در کربلا بودیم تنها در وقت ناهار و شام آب خوردم. این تشنگی باعث شد تا دل سنگ من نرم شده و در برابر امام خود احساس شرمندگی کنم. اما دوستان این تشنگی در چشم امام حسین (ع) نشست و بعد از اون سفر، امید یه امید دیگه ای شد. (اول ز تحت و فوق وجودم خبر نبود    در مکتب غم تو چنین نکته دان شدم). از اون سفر که برگشتیم، بر هر سفره ای که نشستم، اول از امام حسین (ع) و خانواده ایشان یاد کردم، ادب کرده و مشغول سفره شدم.

بعد از این، با خودم سر سنگین شدم. یه مدتی گذشت، هوس کردم با خدا دوست بشم. یادم بود جایی خونده بودم که اگر کسی 40 روز، روزی 1000 صلوات بفرسته خدا رو دوست خودش میکنه. گشتم تا گفته دقیقشو پیدا کنم اما نتونستم، تصمیم گرفتم به همین چیزی که یادم مونده بود عمل کنم، شروع کردم، 30 روزش با ماه رمضان مصادف شد، چند روزش هم قبل و بعد ماه مبارک. بعد از این، اولین اتفاقی که افتاد این بود که دیگه نماز قضا نداشتم. البته نماز اول وقتی هم نداشتم. اما کم کم نمازم رشد کرد. قصه نماز بمونه واسه فردا، که مژده دارم واسه کسایی که برای نمازشون شوق دارند. این افراد، راه رو براشون باز کردن.خوشا به سعادتشون. اما آنچه در ادامه بیان خواهد شد، خلاصه اموری هستند که شخصا تجربه کردم. روزی که این حرف به من گفته شد، همون روز در سخن تدبر کردم و انجامش دادم. استادی داشتیم روشن ضمیر و مزین به علم غیب و علم ضمیر، ایشون استاد تفسیر بودن. مهمترین حرفی که از ایشون یادم هست، سخن مورد بحث ماست. گفتند: 50 صفت در آدمی هست که آدم هرکدومشو که داشته باشه، روز قیامت در مواقف 50 گانه حساب نگهش میدارن و در هر موقفی 1000 سال باید بمونه. صفاتی مانند کینه، حسد، غضب، عجب، بخل، هوس و ... وقتی با خود تنها شدم به این حرف فکر کردم، دیدم نداشتن کینه، خیلی راحت تر از صبر 1000 ساله هست. کینه و حسد رو همون لحظه از دلم شستم. بقیه صفات نیاز به تمرین داشت. مثلا آدم باید عصبانی بشه تا بعدش کنترلش کنه. سخت بود، اما یاد این 1000 سال آسونش میکرد. گذشت و من در عرض 3 ماه بعد از این، من در خودم صفاتی رو داشتم که از صفات علما میگفتند، اما متوجه اهمیت این صفات نبودم. مثلا از آقای عالی شنیدم که فلان عالم بعد از 50 سال عبادت، به جایی رسیده بوده که در خواب هم به نامحرم نگاه نمیکرده، من با خودم گفتم این که چیزی نیست، منم نگاه نمیکنم، تازه من امور غیر ارادی رو در خواب کنترل میکنم. یا حتی در خواب هم هشیارم. صفات دیگه ای هم به من داده شده بود که بهتره گفته نشه. اگر کسی ندونه فکر میکنه حتما من ریاضت میکشیدم. اما عبادت من تنها به نمازهای یومیه و تعقیباتی کوتاه، گاهی اوقات یک نماز مستحبی،و نماز شب محدود میشد. از نماز شب هم بیشتر سه رکعت آخرش رو میخوندم، و یک رکعت وتر رو هم به کیفیت رکعت دوم نماز صبح بجای میآوردم و حتی یکبار هم به کیفیت گفته شده در مفاتیح، این نماز رو نخوندم. اما خودسازی شایسته ای انجام داده و خودمو واقعا از درون پاک کرده بودم. (آنچه تا اینجا گفتم، واقعا گاز رستگاری هست، چیز چندان سختی نیست، به قول خدا: قد افلح من تزکی، و واقعا چقدر رستگاری شیرین هست. با خدا دوست بشیم، و واسه هدایت شدن دعا کنیم) اون موقع اوایل سال 90 بود. با خودم میگفتم خدایا، چرا بنده هات ایمان نمیارن؟ ایمان که خیلی خوبه چرا اینا اینقدر ازت دوری میکنن. اگه ایمان داشته باشند تازه معنای زندگی رو میفهمند. مومن بودن، واقعا عجب صفایی داره. خدا بعدا جواب این سوالمو داد، که چرا اکثر مردم ایمان بیار نیستند. اما یه سوالی که دوست داشتم جوابشو بدونم این بود که چی شد که در شب معراج، حضرت جبرئیل نتونست از یک جایی به بعد رسول الله رو دنبال کنه. هی از خدا میپرسیدم، واقعا چرا؟ مگه چی باعث میشده که اینطور بشه؟ جواب این سوالم گرفتم. اینطور که: یاد خدا اونقدر در دلم زنده شده بود در تمام وقت بیداری یاد خدا بودم، از طرفی شرم و ادب حضور در محضر خدا هم در دلم عجیب  پر رنگ شده بود، در حدی که وقت راه رفتن، مبادا از اینکه خطایی در راه رفتن داشته باشم، نگرانی داشتم، وقت نشستن، در محضر خدا خجالت میکشیدم و وقت خوابیدن، از اینکه در حضور او میخوابیدم واقعا در رنج بودم. واقعا حالت دیوانه کننده ای بود، چرا که من حکمت حضور نداشتم.  این حالت اونقدر ادامه پیدا کرد که کم کم پر و بالم سوخت. واقعا پر و بالم سوخت. گوهر ارزشمندی داشتم که از دستش دادم. هرچه از خوبی داشتم از دستم رفت. اما یک چیز رو هرگز از دست ندادم، و اون داغ دلی بود که در تشهد نماز داشتم.

(البته اینها همه حکمت الهی بود، چون قرار بود بسیاری از مسائل را برای من روشن کنند). گذشت و من هفت سال در خودم زندانی و سرگردان بودم. در طول این هفت سال، همش از خودم میپرسیدم، آیا من همون امیدم؟ چرا اینطور شدم؟ چرا نمیتونم برگردم؟ هرچه تلاش میکردم که باز خودسازی انجام بدم، نمیشد.(اما الان جواب سوال اولمو گرفتم که میگه: الله یهدی من یشاء) حتی یکبار نیت کردم که 40 روز نماز اول وقت بخونم، اما روز 35 ام یک جلسه ای پیش اومد که من مجبور بودم درش شرکت کنم، و شرکت در اون جلسه توفیق نماز مغرب و عشای اول وقت رو از من گرفت، درست در همون حین من سخنرانی داشتم. در این مدت با خودم گفتم من که نمیتونم برگردم، پس یه مدت کافر میشم ببینم چه طعمی داره؟ پیش رفتم به سمت اعماق کفر، هرچه رفتم دیدم نه من آدم اینجاها نیستم. من طعم همنشینی با الله رو چشیدم، من گمشده ای دارم و نمیتونم گمشدمو اینجاها پیدا کنم. تازه اینجا اصلا صفای حضوری نداره، برگشتم و همون ایمان ناقص شده خودمو از سر گرفتم. اما ناگفته نماند که در این مدت خدا هم از من غافل نشد (هرچه هست از قامت ناساز بی اندام ماست   ورنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست). خلاصه، از اونجایی که هرچیزی وقت خودشو داره، (ماه کنعانی من مسند مصر آن تو شد  وقت آن است که بدرود کنی زندان را) گذشت و گذشت تا اینکه چندی پیش، شروع کردم خرد خرد و آهسته آهسته اصلاح رفتار انجام بدم. خوب هم پیش رفته بودم، تا اینکه یه روز، آزمایش خیلی سختی از من گرفتند. خیلی ریختم بهم. دنیا برام تیره و تار شده بود. دردی میکشیدم که در زندگی و مرگ دوا نداشت. کسی که یک صفحه قرآن میخوند و آروم میشد، یک ختم تقریبا کامل انجام داده بود اما دریغ از آرامش. برای اینکه آروم بشم، رفتم مشهد زیارت امام رضا، جای همگی واقعا خالی، واقعا خالی. اگرچه دو روز بیشتر اونجا نبودم، اما تا یک هفته پیش هم احساس زیارت داشتم (حدودا یکماه). اگرچه در مهمونی امام رضا برات گرفتم، اما باز آروم نشدم. به خدا گفتم، خدایا، میخواستی آزمایشم کنی، می کردی، اما نمیشد یه طور دیگه آزمایشم میکردی؟ تا اینکه یه شب خوابی دیدم که در اون خواب به من نشون دادند که راهی جز این آزمایش برای نجات من نبود. اما باز اون خواب هم اثر خودشو از دست داد. تا اینکه نشانه ها کم کم ظاهر شد. الله رو به شکر مخصوص خود شاکرم که هفته گذشته، گوهری که از دستم رفته بود رو به من باز رساند. (ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی   دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی     مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد     کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی    در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم     لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی     حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد       شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی). ادامه بحث (ترمز بندگی) باشه واسه پنجشنبه ان شاءالله، که اگر گفته نشه می تونه عواقب جبران ناپذیری داشته باشه. کم نبودن کسایی که در راه خدا شناسی دیوانه شدند، در واقع یا دچار افراط شدند یا تفریط، و این نیست جز بخاطر دوری از ثقلین. الهی، ظهور امام زمان را برسان، همه ما رو به راه راست هدایت کن. طعم ایمان به همه ما بچشان. شر دشمنان حقیقی خودت رو از ما دور بدار. ما رو از بلای خشکسالی نجات بده.

 

سالها شد که ز یک شعله به جان میسوزم

آتش دل به تمنای تو می افروزم


من هدایت ز سر لطف تو آموخته ام

همچنان درس محبت ز تو می آموزم


خانه از غیر بپردازم و ایوان دلم

را به نور تو کنم روشن و مهر افروزم


اشکم از پرده دل آمد و آگاهی داد

کاندر این پرده فقط مهر تو می اندوزم


ساغر عشق بسی نوشم و در بند بلا

دل بدان عروه وثقای خدا می دوزم


سببی ساز خدایا که نه پایان گیرد

امل وصل تو و داغ دل جانسوزم


من نه شمعم که بسوزانم و سوزم خود را

همچو امید بسی شعله جان افروزم




نویسنده امید در یکشنبه 97/7/15 | نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

خدا رو به شکر مخصوص خود شاکرم، که با عاشقی کردنش، آدمو شیفته و شیدایی محبت خودش میکنه. آنچه که میخواستم امروز بگم رو بخاطر ایام شهادت امام سجاد علیه السلام در نوبت بعدی خواهم گفت. امروز، قسمتی از نانوشته ها رو میگم، تا تسکینی باشه واسه قلوب مومنین. در راستای آنچه از کلام امیر المومنین در یادداشت قبلی بیان شد (آن کس را که چهار چیز دادند از چهار چیز محروم نگردد: با دعا کردن از اجابت)، میخوام سر نهفته در این حرف رو آشکار کنم. اول یک مقدمه کوتاه عرض می کنم. در یک کلاس، آنچه که نصیب یک دانش آموز نمره دهی میشه (برای پیشرفت خودش) تنبیه هست، و چیزی جز تشویق نصیب دانش آموز موفق نخواهد بود. و اگر جای تنبیه و تشویق عوض بشه، حاصل چیزی به جز ضرر نیست. در کلاس درس خدا هم، اوضاع از همین قرار هست. اونی که اوضاعش خرابه، برای اصلاح خودش گرفتار بلا میشه و اونی که خوب عمل کرده رو تشویقش میکنن. (البته همواره استثنائاتی هم وجود داره که بحث رو فلسفی میکنه و ما در اینجا ازش دوری میکنیم). خب حالا بریم سراغ گفته حضرت علی علیه السلام، که فرمودند شخص با دعا کردن از اجابت محروم نشود. کلاس درس خدا، کلاس درس محبته، خدا برای اینکه محبت خودش رو در دل مومن افزایش بده، دعای مومن رو اجابت میکنه، ممکنه کسی بگه آقا همه دعاها که مستجاب نیستند، این همون سریه که میخوام آشکارش کنم، اگر آدم یکم خودشو ساخته باشه و محبت خدا رو در دلش پر رنگ کرده باشه، دعایی که قراره واسش اجابت نشه رو، خدا توی خواب بهش نشون میده، و بهش میفهمونه تا رنج نبره. حتی ممکنه فرد دعایی کنه که قراره آخرش اجابت بشه، اما فرد نسبت به مورد دعای خودش بی تاب هست، اینجاست که خدا بنده پروری میکنه و اونو از نگرانی در میاره. اگر دوست داری آخر کار دعاتو بدونی، دعا کن که بهت نشون بدن. اگر ما یه قدم برداریم، ان شاء الله بقیشو راحت رفتیم. باورت رو قوی کن، خودت نادیده ها و نشنیده ها رو تجربه کن. خوش به حال اون کسی که هنوز 25 سالش نشده، تا این سن آدم حکم غبار رو داره و با یه فوت اوج میگیره (فوتش هم نمازش شبه) از این سن تا 30 سالگی، باید باد بیاد (بلا و مصیبت)، از 30 تا 40 میریم تو فاز طوفان (شدائد) اما سن 40 رو که رد کنی، شاید طوفانم نتونه آدمو جابجا کنه. اونجا دیگه جنس آدم سنگی شده. این حرفو گفتم تا حواسها جمع بشه، نه اینکه کسی رو نا امید کرده باشم. در وصف رحمت الهی همین قدر بگم که اگر بنده ای رو بهش شربت عشق دادند، دیگه به عذاب هیچ بنده ای راضی نیست، اونی که با خدا رفیق شده باشه اینطور دعا میکنه که الهی، گناه همه رو پای من بنویس، اینطوری همه میرن بهشت، حالا ما موندیمو خودت، ما هم که با هم رفیقیم، راحت ما رو میبخشی. دیگه چه برسه به لطف پیامبر ما که گفت خدایا حساب بندگانت رو روز قیامت به من بسپار، اما چی میشه رحمت خدا که گفت من چون بنده هامو بیشتر دوست دارم حسابشونو خودم بر عهده می گیرم. ناامید نباشیم اما از رحمت خدا هم سو استفاده نکنیم که انتقام خدا خیلی سخته. ما خیلی چیزا رو نمی دونیم پس باید تمسک داشته باشیم به اهل بیت (که منظور همون روایات و بخصوص نهج البلاغه هست) و قرآن. حرفی بالاتر از این حرف میگم، اون دعایی که از مومن مستجاب نشه، خیلی خیلی بهترشو بهش میدن. الهی ظهور امامون رو برسون،همه ما رو به راه راست هدایت و عاقبت ما را بخیر کن و سر و کار ما رو با شیعیان خودت قرار بده. 


گذشت از چرخ و بگرفت آبله چشم ثریا را

هوایت تا کجا از پا نشاند له ما را

تأمل تا چه درگوش افکند پیمانه? ما را

نوایی هست درخاطر، شکست ‌رنگ مینا را

ندارد شور امکان جز به‌کنج فقر آسودن

اگر ساحل شوی در آب‌گوهرگیر دریا را

درین‌دریا ز بس فرش است‌اجزای‌شکست من

به‌هرسومی‌روم چون موج برخود می‌نهم پا را

به تدبیر دگر نتوان ز داغ‌کلفت آسودن

مگرآبی زند خاکستر ما آتش ما را

به‌حال خویشتن نگذاشت دل راشوخی آهم

هوایی‌کرد رقص‌گردباد اجزای صحرا را

درین ویرانه همچشم نگاهم‌کز سبکروحی

درون خانه‌ام وز خویش خالی کرده‌ام جا را

بهشتی از دل هر ذره در پروز می‌آید

اگر در خاک ریزد حسرتم رنگ تمنا را

مبادا ناله ربط داغهای دل زند برهم

مشوران ای جنون این شعله زنجیر درپا را

تجاهل چون حباب‌از فهم‌هستی مفت جمعیت

تو می‌آیی برون زنهار مشکاف این معما را

به هرسو چشم واکردم نگه وقف خطاکردم

نمی‌دانم چه پیش آمد ز من غفلت تقاضا را

همین درد است برگ عشرت خونین‌دلان بیدل

هجوم‌گریه مست خنده دارد طبع مینا را




نویسنده امید در پنج شنبه 97/7/12 | نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

نمیدونم کجای دنیا چه خبر بود، که امشب خیلی دلم سنگینی میکرد. الله به خیر کند.

الهی،یا الله، اونی که به لطف و محبتت از من گرفتی رو به لطف و محبتت به من باز رسان.

همانطور که حضرت موسی را به مادرش بازگرداندی. یا ارحم الراحمین.

چه میتوان گفت که دلگشاتر از کلام مولای متقیان باشد؟

امام علی (ع)    :

بدان خدایی که گنج های آسمان و زمین در دست اوست،به تو اجازه درخواست داده و

اجابت آن را به عهده گرفته است.تو را فرمان که از او بخواهی تا عطا کند،رحمت کنی تا

ببخشاید،و خداوند بین تو و خودش کسی را قرار نداده تا حجاب و فاصله ایجاد کند،و تورا

مجبور نساخته که به شفیع و واسطه پناه ببری و در صورت ارتکاب گناه دَرِ ِ توبه را مسدود

نکرده است.در کیفر تو شتاب نداشته و در  توبه و بازگشت بر توعیب نگرفته است.در آنجا

که رسوایی سزاوار تـوست ، رسـوا نـساخته و بـرای بازگشت به خویش شرایـط سـنگینی     

مطرح نکرده است در گناهان، تو را به محاکمه نکشیده و از رحمت خویش نا امیدت نکرده،

بلکه بازگشت تو را از گناهان نیکی شمرده است.هر گناه تو را یکی و هر نیکی تو را ده به

 حسـاب آورده و راه بازگشت و تـوبـه را به روی تو گشوده است.هرگاه او را بخوانی ندایت

 را می شنود و چون با او راز دل گویی راز تو را می داند،پس حاجت خود را در پیشگاه او

مطرح کن تا غم های تو را بر طرف کند و

در مشکلات تو را یاری رساند.


تا گرفتی  آنچه را ننداختیم

دست حق را دیده و بشناختیم

 


آنچه ما را از تو غافل کرده بود

نیک در راه محبت باختیم


وصل جانان بی پریشانی نبود

خون دل بردیم و ره دریافتیم


در میان آب و آتش رفته ایم

با نصیب درد و درمان ساختیم


در طریق اهل کفر و مومنان

هرچه آمد غیر او نشناختیم


شمع دانایی ما خاموش شد

تا به نور روی او پرداختیم


بی نیاز از حرص عالم آمدیم

تا به گنج عشق او ره یافتیم


هرچه با خود بی قراری داشتیم

جمله در بحر کرم انداختیم


یا رب از آفات دوران دور دار

آنچه را با نور ایمان ساختیم


گر مشامی بوی جان بشنیده است

ما به داغ عشق جان درباختیم


جمله خلقان مست میداری امید

ما نوای عشق را بنواختیم




نویسنده امید در سه شنبه 97/7/10 | نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام، وقت و عاقبتتون بخیر. امیدوارم که حالتون خوب باشه.

خداوند به خاطر سختی برخی از آزمایشات الهی، برای قابل

تحمل شدن شون، وعده یا مژده ای به آدم میده، اینجاست که

باید صبر بیشتری داشته و بیشتر به خدا اعتماد کرد. وگرنه آنچه

که وعده داده میشه، از آدمی گرفته خواهد شد. چنان که در قرآن

هم آمده که به قوم موسی گفته شد که وارد شهری بشن که کفار

در آن سکونت داشتند، و نیز وعده پیروزی هم به آنها داده شد،اما این

قوم به حرف خدا اعتماد نکرده و بهانه جویی کردند، خدا هم به کیفر

کاری که انجام دادند مقرر فرمود، تا 40 سال سرگردان بیابان باشند.

حتما شنیدید که در هر توبه انسان، دو توبه از جانب خداوند متعال

وجود داره، اما سه کار دیگر هم هست کهدر آن،  قبل و بعد از انجام

شدنش توسط آدمی، خداوند درهای رحمت خودش رو بر فرد بازکرده،

چنان که امیرالمومنین در حکمت 130 نهج البلاغه می فرمایند:

کسی را که چهار چیز دادند از چهار چیز محروم نباشد،با دعا از اجابت کردن،

با توبه از پذیرفته شدن، با استغفار از آمرزش گناه و با شکرگزاری از فزونی نعمت ها.


اگر به حقانیت گوینده (حضرت علی علیه السلام) باور داشته باشیم،به حقانیت

حرفشون هم ایمان خواهیم داشت.اگر وعدهای داده شدیم، صبر کنیم،

اگر بی صبری کردیم، از توبه و استغفار غافل نباشیم. و باز حضرت علی علیه السلام

در حکمت 145 فرمودند:

انسان شکیبا، پیروزی را از دست نمی دهد، هرچند روزگار آن طولانی شود.

چون روز یکشنبه فرصت پیدا نکردم تا گفتارم رو تکمیل کنم، ان شاءالله امشب

هم وبلاگ رو بروزرسانی خواهم کرد. الهی، همه ما رو به راه راست هدایت کن،

سر و کار ما را با شیعیان خودت قرار بده و شر آنان که حقیقتا کافر شدند را از ما

دور بدار. الهی، ایمان ما را قوی بدار و به سبب آن، مشکلات حاضر

در جامعه ما را به فضل و کرم و رحمت و برکت خودت بر طرف کن. 


لحظه ها را صرف دیدار تو می دارم هنوز

دل بر آتش از سر کوی تو می دارم هنوز

 

بلبلان رفتند و گل خوابید و عشق افسانه شد

تا ابد مهر تو رونق بخش بازارم هنوز

 

ماه و خورشید و فلک یک روز می افتد ز کار

آن زمان در راه دیدار تو در کارم هنوز

 

مستی مدم از فروغ روی دلدار است و من

تا ابد هم سر ز مستی بر نمی دارم هنوز

 

بذر یادت دانه پروردم نمود از آن چه بذر

در بیابان دل از شوق تو می کارم هنوز

 

بال هجرت می پسندد در فراق روی دوست

این دل زار نزار از عزم دیدارم هنوز

 

عاشقان جویای جانند از پی دلدار و من

بر امید آن که جان از پرده بردارم هنوز




نویسنده امید در یکشنبه 97/7/8 | نظر
   1   2      >

طراحی و کدنویسی قالب : علیرضاحقیقت - ثامن تم

Web Template By : Samentheme.ir

ساخت کد آهنگ